|
بی تو هرگز | ||
|
شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم که چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است “مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید” شاعر: علیرضا بدیع
------------------------------------------------------------------------
زندگی باغی است که با عشق باقی است مشغول دل باش نه دل مشغول بیشتر غصه های ما از قصه های خیالی ماست پس بدان اگر فرهاد باشی همه چیز شیرین است روز های سرد زمستانتان خوشششششششششششش [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 15:47 ] [ نیلو ]
دوست دارم بر شبم مهمان شوی بر کویر تشنه چون باران شوی دوست دارم تا شب و روزم شوی نغمه ی این ساز پر سوزم شوی دوست دارم خانه ای سازم ز نور نام تو بر سردرش زیبا ز دور دوست دارم چهره ات خندان کنم گریه های خویش را پنهان کنم دوست دارم بال پروازم شوی لحظه ی پایان و آغازم شوی دوست دارم ناله ی دل سر دهم یا به روی شانه هایت سر نهم دوست دارم لحظه را ویران کنم غم ، میان سینه ام زندان کنم دوست دارم تا ابد یادت کنم با صدایی خسته فریادت کنم دوست دارم تا تو باشی هرزمان گر تو باشی،من نبارم بی امان
گاهی وقتاست که سکوت مثل یه عشق یه حس دوست داشتنیه
[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 1:26 ] [ نیلو ]
سلام ................ سلام
بالاخره من اومدم امیدوارم حال همتون خوب باشه ومنو فراموش نکرده باشید از همه دوستای خوبی که واسم نظرات زیبا گذاشتن ممنونم
خیلی دوستون دارم
[ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 1:11 ] [ نیلو ]
سلام دوستان گلم اومدم واسه خداحافظی ببخشید آپ نکردمو بهتون سر نزدم از نظراتتون ممنونم من دارم میرم برام دعا کنید خیلی زود برمیگردم پیشتون به امید دیداری دوباره دوستتون دارم بابای [ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 23:43 ] [ نیلو ]
توصيه دخترانه : اگه يه موقع مورد حمله يك پسر قرار گرفتي شلوار اونو بكش پايين دامن خودتو بده بالا ! فكر بد نكن! آخه اينجوري تو ميتوني بدوي ولي اون نميتونه
پسر خوب چگونه پسري است ؟ پسري كه اولا دوست دختر نداشته باشه – دوما دوست دختر نداشته باشه – سوما دوست دختر نداشته باشه - چهارما دوست دختر نداشته باشه..... چون دوست دختر بناي اوليه منحرف شدن اين گل پاك و معصوم است
غضنفر ميره بالاي پل عابر پياده داد مي زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اين رودخانه مي بينيد كه اومدين روش پل زدين.
حسرت ديده بي تاب تو بيمارم كرد آن نگاه نگرانت دل تب دار مرا خوابم كرد بي جهت نيست كه مست رخ زيباي توام لب گلگون تو در دشت خزان آبم كرد مستي ام جام نگاهي ز افق هاي تو بود آه ان صورت مهتاب تو در خوابم كرد شهر را از تب بيماري من جايي نيست راه گم كرده به دنبال تو آواره و ويرانم كرد اشكم از ديده به گرماي نفس هاي تو بود جام اندوه تو مرا همره و همراهم كرد
دانى که چه ها چه ها چه ها می خواهم؟ وصل تو من بى سر و پا می خواهم فریاد و فغان و ناله ام دانى چیست؟ یعنى که تو را تو را تو را می خواهم
. هروقت گلی رابوکردی هرگزبهش نگاه نکن چون اگه نگاهت رابخاطربسپاره شوق دوباره دیدن اون راپرپرمیکنه
شهر من،رو به زوال است توباید باشی دل من زیر سوال است تو باید باشی فال حافظ زدم آن رند غزل خوان میگفت زندگی بی تو محال است تو باید باشی
[ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 23:14 ] [ نیلو ]
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
کاششششششششششششش.....
[ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 20:5 ] [ نیلو ]
اگر تو خواستي قبل از من بميري
[ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 14:50 ] [ نیلو ]
هي فلاني مي داني؟ ميگويند رسم زندگي چنين است.... مي آيند... مي گويند... عادت مي دهند...و مي روند. و تو در خود مي ماني وتو تنها مي ماني راستي نگفتي رسم تو نيز چنين است؟ .... مثل همه ي فلاني ها......؟ آره تازه فهميدم تو هم تنهام گذاشتي... من موندم خاطراتت كه داره منو آتيش ميزنه كاش خاطراتت رو هم مي بردي تنهايي هم عالمي داره....
ديگه قهرم با چشمات ديگه آشتي نميشم دوباره مثل قديم اون كه داشتي نميشم بذار حرفي نزنم آخه بغضم ميگيره تا ميام از تو بگم دلم بازم ميگيره
[ یکشنبه چهارم مهر 1389 ] [ 13:28 ] [ نیلو ]
دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک چراغ زندگی منی با من بمان تو آن تک واژه زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک خوشی زندگی منی با من بمان تو آن تک عشق زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک کلید خوشبختی منی با من بمان تو آن تک یاردوران تنهایی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک ستاره ی زندگی منی با من بمان تو آن تک نیاز زندگی من هستي دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک امید زندگی منی با من بمان تو آن تک آوای زندگی من هستی دوستت دارم ای تنها عشق من تو تک دوست شبهای منی با من بمان تو تک معنی دهنده زندگی من هستی دوستت دارم باهمه ي وجودم
![]()
[ یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ] [ 2:39 ] [ نیلو ]
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد
[ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 22:22 ] [ نیلو ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||